X
تبلیغات
رایتل

گشت و گذار

ادامه قونیه

گفتم گریه ام گرفت! چرا؟ نمیدانم، یعنی میدانیم یکی به خاطر این بود که اینجا معنی تغییر فرهنگی و بی هویتی را فهمیدم.  

کسانی که خود را همشهری و صاحب مولانا میدانند ولی حتی یک سطر هم از مطالب روی دیوارها، کتابها و... را نمیتوانند بخوانند. تازه مثنوی را هم با ترجمه انگلیسی که به ترکی بازگردانده شده است، میخوانند. 

واقعا گریه دارد. از سویی احترام و علاقه را میدیدم و از طرفی دیگر، عدم درک و توانایی خواندن.
 

عظمتی که مولانا در ذهن و خاطر من دارد یا این ساختمان و مقبره و نوع آمد و رفت! خیلی دردناک است. 

هرچند شاید بنده خیلی از مرحله پرت باشم. ولی خوب، لذت روحی که باید برده میشد، بردم. 

بیش از این هم ماندن لازم نیست. چون اگر قصد دیدار بود و آگاهی از مکان، که پیدا شد. 

تازه باید همراهان نیز همدل باشند. هرچند که همراه و همزبان و همکارند. ولی تناسب سنی و آشنایی با مسائل بسیار در این گونه اماکن ضروری است. 

علی و سلمی نمیتوانستند درک موقعیت را داشته باشند. هرچند که علاقه مند بودند. ولی علاقه به تنهایی کافی نیست، باید دیدار آگاهانه و با اطلاعات عمومی گسترده باشد. 

 

از مقبره که خارج شدیم در سمت چپ دو مقبره یکی متعلق به سنان خاتون و دیگری فرزند اوست که آرامگاهی حدود ۱۰ در ۱۰ برای هریک و با فاصله حدود ۸ متر از مقبره مولانا ساخته شده است. 

یک ساختمان نیز در گوشه ضلغ جنوب غربی است به نام مطبخ خانه، در این مکان که آشپزخانه به سبک زندگی زمان مولانا به همراه تعدادی مجسمه که حالت های مختلف را نمایش میدهند، طراحی شده است. 

دراویشی که هریک سمت خاصی دارند، یکی خرید بازار، یکی کمک آشپز، دیگری آشپزباشی... تعدادی دیگ و ظرف مسی، یک تختگاهی برای انجام کارهای آشپزی که برای من جدید نبود چون در خردسالی و نوجوانی نمونه های آن را در خانه خودمان، عمه و دایی دیده بودم. هنوز زیر زمین خانه خاله، همان اجاقهای قدیمی هست و خراب نکرده اند. 

تعدادی مجسمه که حرکات سماع را نمایش میدهد، از شاگرد مبتدی، شاگرد ارشد، پیر و تعدادی هم در حال نشسته به دور یک میز کوتاه (اندازه کرسیهای قدیمی) که گرم گفتگو و صحبت هستند. 

این مجسمه ها را که دیدم یاد هاشم آفتادم خیلی قیاقه هایشان شبیه اوست. 

و البته طرز ایستادن یکی که برای اجازه ورود حالت ضربدری به دستهایش داده بود و با این تفاوت که لاله گوشهایش را نگرفته بود. 

یاد علی خازن افتادم، سالها قبل هنگامی که برای دیدن یک پیر درویش به خانه اش رفته بودیم تا گفتگویی با او داشته باشم. همین حالت را برای رخصت از مرشد گرفته بود. 

 درون محوطه یک صفحه نمایش ال سی دی بزرگ ۶۰ اینچ قرار دارد که روی آن اطلاعات مربوط به مقبره و مولانا را به چهار زبان انگلیسی، فرانسه، آلمانی و فارسی!! پخش میکند. 

 

از زبان ورود به ترکیه تا همین لحظه، هربار که کلمه ای فارسی یا ترکی به زبان فارسی را روی سردر مساجد، ارگهای حکومتی قدیمی و... دیده ام یاد استاد فروزانفر افتاده ام و هزاران بار اورا دعا کردم که خط و زبان فارسی را حفظ کرد و با ترفندی روانی توسط یک حاکم قلدر این مکر و حیله انگلیسی را دفع نمود. 

چون اگر این کار نمیشد، ماهم به همان بلایی که ترکها مبتلا شده اند،‌گرفتار میشدیم و الان باید برای خواندن کتابهای نفیس و گرانقدر خودمان از دیگران کمک میگرفتیم.  

چون قرار بود همان کاری که آتا ترک در ترکیه کرد، همزمان رضا شاه در ایران بکند که الحمدلله نشد. یعنی خط فارسی حذف و لاتین جایگزین آن شود. 

 

با دیدن این مسائل، بچه ها عجیب به این موضوع مهم که برای آنها شاید اهمیتی نداشت، پی بردند. و تازه فهمیدند که خط و زبان چه اهمیتی دارد. 

نمونه آن:‌ اسم شهر قونیه است، اما به زبان ترکی به آن کونیا گفته میشوند. ترکها کلمه ق را دارند ولی به دلیل نوشتن اسم شهر با خط لاتین ق تبدیل به ک شده و حرف ه هم در آخر به الف تغییر یافته است. مثل کلمه صادق که در لاتین سادک تلفظ میشود. یا باقر که باکر خوانده میشود. 

حالا شما بگیرید و بروید جلو، ببینید چه کلماتی در طی این کمتر از ۱۰۰ سال از فرهنگ زبانی ترکی حذف شده است و یا تغییر شکل اساسی یافته که دیگر قابل تشخیص نیست. 

درست مثل همان فیل داستان خاله سوسکه، برای اینکه خوشگلش کنند، خرطومش را بریدند و بعد عاجهایش را کندند و روی سرش کار گذاشتند.  

حالا این موجود عجیب نه فیل بود، نه گاو، نه خوک و نه... 

 

پس دوستان قدر زبان، خط و فرهنگ خودمان را بدانیم که حیف است برای خوشآمد دیگران، این گنج عزیز را از دست بدهیم. 

 

ولی نکته مهمی که لازم به گفتن است:
حفظ و مراقبت از آثار تاریخی در این کشور عجیب رعایت میشود. نظافت عمومی مردم ترکیه در خیابانها و اماکن عمومی خوب نیست، ولی درخصوص آثار باستانی خود ، خیلی توجه دارند. 

 

بهر حال به همان دلایلی که گفتم، که مهمترینش بی پولی بود. 

از قونیه خارج شدیم و به سمت شرق حرکت کردیم. 

 

دشتی پرنعمت که شاید ذره ای از آن بی استفاده باقی نمانده است. سرتاسر زیر کشت محصولات مختلف، کوهها نیز حالتی جنگلی و مرتع دارد. 

این دشت را به سمت آدنا ادامه دادیم. سمت جنوب شرقی و کنار دریای مدیترانه، 

برای آندسته از دوستان که التماس دعا در آناتالیا داشتند! بگویم که نرفتم. نه اینکه نخواستم! نشد که بروم. (همین الان سمت راست صورتم سرخ تر و گوش سمت راست من درازتر از دیگری شده!! آدم وقتی هم رانندگی بکند و هم بخواهد به سمت ساحل - طرف راست - نگاه کند لپش ناگهان میسوزد! چرا؟ اگر بخواهد سمت چپ را نگاه کند ناگهان گوشش درد میگیرد! چرا؟ نمیدانم!) 

در مسیر آدنا یا طی حدود ۲۸۰ کیلومتر به شهر ارگیری، سپس با طی ۲۰ و ۳۸ کیلومتر به پوزانه و با ۶۸ کیلومتر دیگر به آدنا رسیدیم. این شهر جز شهرهای بزرگ ترکیه است و ۱.۶ میلیون نفر جمعیت ثابت دارد. در آن توقف نگردیم و به سمت عثمانیه و سپس به طرف انتاکیه تغییر مسیر دادیم. 

۲۰کیلومتری اسکندرون که یک شهر ساحلی است به سمت دریا رفتیم و در (دورت یول) که شهری کوچک است و دقیقا در مرکز خط ساحلی خلیج اسکندرون قرار گرفته است، خود را به آب زدیم. 

ساحلی خلوت داشت و شاید ۱۰ نفر کنار ساحل نبودند. با ما شدند ۱۴ نفر که در یک ساحل حدود ۱۰۰۰ متری پخش و پلا بودند. 

دیدیم خلوت است و خانمها هم عقده هایشان را خالی کرده و پریدند تو آب! البته شنا بلد بودند. و  سالم از دریا برگشتند!! 

علی هم که انگار با دیدن آدمهای اینجا دوپینگ کرده، همش تو آب بود. 

بنده هم با تمام علاقه به شنا، ولی برای حفظ پرستیژ و کنترل وضعیت فقط تا زانو در دریا نفوذ کردم!! 

حدود ۲ ساعت وقتمان را اینجا گذاشتیم و وقتی که عقده ها خالی شد و خستگی هم بر همراهان مستولی گشت،‌ با آرامش راهی مسیر بازگشت شدیم.  

 

با اجازه و برای اینکه این مطالب حذف نشود، اینها را میفرستم، و بقیه را دوباره مینویسم.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.