X
تبلیغات
رایتل

گشت و گذار

روز ششم سفر: آغاز سال جدید و خروج از ایروان

عید شما مبارک

امروز پس از تحویل سال، برای صرف صبحانه به رستوران رفتیم، همه مسافران ایرانی آمده بودند و کلی شلوغ بود. در این شلوغی یکی از بچه های قدیمی و شاگردان سالهای دور را دیدم که موجب خوشحالی ام شد.

برای جمع کردن اسباب ها و تخلیه اتاق اقدام کردیم و حدود ساعت 11 از هتل خارج شدیم و مسیر سوان و دلیجان را برای رفتن به گرجستان انتخاب کردیم.

هنوز 10 کیلومتری از ایروان دور نشده بودیم که برف شروع به باریدن کرد و مشکلات ما هم شروع شد. در مدت 15 دقیقه آنچنان جاده برفی شد که اصلا فکرش را هم نمیکردم. یاد روز اول سفر افتادم که چه مصیبتی کشیدیم.

گفتم هرچه بادا باد، ما پررو تر از برف هستیم و ادامه میدهیم. تا سوان رفتم، سری هم به "آسیه" زدم، دختر خوبی است، آنها هم بدون مشتری مانده بودند. 5 تا زن توی رستوران بغل بخاری هیزمی نشسته بودند تا یک نفر بیاید و از آنها کبابی، چایی، قهوه و یا ... بخواهد.

من را که دید، لبخندش گل کرد و با گرمی از ما استقبال نمود، به بقیه هم معرفی مان کرد و تقربیا 20 دقیقه ای با آنها بودیم. قهوه ای خوردیم و به مناسبت عید نوروز، همسرم یک جعبه شیرینی که از مشهد همراهمان آورده بودیم را برای پذیرایی آنها آورد. خیلی خوشحال شدند و با لذت شیرینی ها را خوردند و از ما تشکر کردند.

دیدم دیگر وقت را از دست میدهیم، خدا حافظی کردیم و ادامه مسیر را پی گرفتیم.

مسیر به خرابی جاده از مرز تا ایروان نیست، ولی زیاد هم خوب نیست! پیچ و خم های جاده راحت تر و روان تر از مسیر اول سفرمان است. نسبت به روز اول، میتوان گفت که تپه و ماهور است.

از سوان باید تا ارتفاع بیش از 2000 متری از سطح دریا بالا رویم و سپس به سوی دلیجان سرازیر گردیم. در مسیر شهر مهمی نیست و فقط چند روستا وجود دارد. در اطراف جاده مزارع و مراتع نسبتا همواری است که گله های گاو و گوسفند را دیدیم.

شهر بعدی مرکز استان "تاووش"، ایجوان است. شهری بزرگ با جمعیت حدود 150 هزار نفری، در شمال شرق ارمنستان واقع است. در این مسیر راه آهن سراسری ارمنستان از سمت چپ جاده و تقریبا به موازات جاده اسفالت امتداد دارد.

نرسیده به شهر "نو یم بریان"، بعد از گذشتن از پیچهای جاده، دیدم کنار جاده یک نفر ایستاده و در طرف دیگر هم یک ماشین تویوتا لندکروز و سه مرد دیگر ایستاده اند. باران هم حسابی همه را خیس کرده بود و آنها تقاضای کمک داشتند.

توقف کردم و مشکلشان را پرسیدم، با زبان بی زبانی فهماندند که پنچر شده اند و جک شان هم خراب است. توقف کردم و جک ماشینم را که از نوع روغنی و با قدرت خوبی است، را به آنها دادم و کمی هم راهنمایی مناسب برای جک زدن و مسائل ایمنی را به آنها گوشزد کردم. تقریبا 15 دقیقه وقت برد. در این مدت همسرم هم 5 چایی داغ را آماده کرد و پس از تعویض لاستیک و تمام شدن کار برایمان آورد. خیلی چسبید و آنها هم خیلی کیف کردندو تشکر بسیار.

از آنها خداحافظی کردم و ادامه مسیر را تا مرز، در هوایی بهاری و نسبتا سرد، طی کردیم. شهر مرزی "باگرا تاشین" است و در آن طرف مرز هم شهر "ساداخ لو" گرجستان است.

اینجا هم مثل ورودی ارمنستان با مصیبت، "التماس دعای نیروهای پلیس و گمرک مرزی" مواجه شدیم. البته یا یک تفاوت که در مرز ایران، اذیت کردند و وقت گرفتند و پول اضافه را در دفتر و بانک گرفتند. اما اینجا خیلی مودبانه و آرام گفتند که 9500 درام به بانک (مثلا خروجی قانونی)، 12000 درام به مأمور ورود اطلاعات به کامپیوتر(باج اول)، 150 دلار به رئیس دفتر گمرک (باج دوم) باید بپردازید. در همین حال احوال و حالگیری بنده، یک دفعه یک رفیق ارمنی - گرجی! از راه رسید، حدث بزنید کی بود؟

بله! همان ماشینی که در راه کمکش کردم، راننده تا مرا دید، با صدای بلند و به زبان روسی مرا به تمام حاضرین در محل دفتر گمرک، اعم از کارمند و مراجعه کننده، معرفی کرد و گفت که من  چگونه کمکش کرده ام و ....

سرباز پیشکار افسر گمرک که کمی انگلیسی میدانست، به من گفت: این آقا از شما خیلی تعریف کرد، میگوید انسان خوبی هستی و خیلی به او و دیگر دوستانش کمک کرده ای. به همین دلیل رئیس گفت که 50 دلار به خاطر اینکه ادم خوبی هستی! تخفیف داده است. فقط 100 دلار بده.!  چاره ای نبود، همسر در سرمای بیرون مانده بود و من هم راه دیگر نداشتم. دادیم و از مرز گذشتیم.

ورودی گرجستان

برگه های شناسایی ماشین و گذرنامه من را کنترل کرد، مهر ورود زد، بازرسی از نظر داشتن داروی غیر مجاز و مواد مخدر انجام داد، بدون اینکه 1 لاری یا دلار از من پول بگیرد، اجازه ورود داد و با روی خوش گفت: "به گرجستان خوش آمدید"

از منطقه گمرک ورودی که خارج شدیم در یک پمپ بنزین متروکه که یک سقف و حفاظ خوبی داشت ، ایستادیم و بساط نهار (که نه!) شاید بشود گفت: شام! را براه انداختیم.

ساعت 4 بعدازظهر از ساداخلو به سمت "مارنئولی" حرکت کردیم. به دلیل محدودیت سرعت حدود ساعت 6 بود که به حاشیه شهر رسیدیم، اولین ساختمان "مسجد حضرت محمد(ص)" بود.

مقابل مسجد توقف کردم و گفتم یک سری به داخل بزنم و از بیرون و داخل مسجد هم چند عکس بگیرم.

زمان ورودم، یک مرد جوان از مسجد خارج شد، سلام و علیکی کردم و وقتی متوجه شد که منهم مسلمان هستم، باز زبان گرجی از من خواست که به داخل مسجد بیایم و با مسؤل مسجد صحبت کنم.

اولین ملاقات در گرجستان بسیار جالب بود. مسؤول جوان مسجد، یک دانشجوی رشته علوم اسلامی در مشهد بود، فارسی را با لهجه مشهدی حرف میزد. از محل تحصیل و شرایط کاری آنجا سؤال کردم. دانشجوی جامعه المصطفی مشهد بود، امام جماعت مسجد هم فارغ التحصیل دانشگاه علوم اسلامی رضوی بود.

اطلاعات خوبی از جامعه اسلامی گرجستان و ترکیب جمعیتی آن بدست آوردم. از سویی راهنمایی خوبی هم در مورد مسیر حرکتم ارائه کردند که در روزهای بعد خیلی به دردم خواهد خورد.

بعد از یک ساعت دیدار و بازدید از محل به طرف تفلیس براه افتادیم. مسیر 35 کیلومتر بود و ساعت 7:30 بعدازظهر به تفلیس رسیدیم.

با نیم ساعت معطلی و پرس و جو، بالاخره  اپیک هتل را پیدا کردیم.

دیوار به دیوار کلیسای "سبیحا" مرکز بزرگ ارتدکس جهانی، یک چهارراه فاصله با کاخ ریاست جمهوری و در محل ارمنی نشین تفلیس قرار دارد.

هم خسته بودم و هم با شهر تفلیس آشنایی نداشتم و نقشه هم در دستم نبود. به همین دلیل بعد از انتخاب اتاق و انتقال چمدانها، دوشی گرفتم و استراحت کردم.

به این امید که روز بعد بتوانیم با آرامش و راحتی به گشت و گذار در شهر بپردازیم.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.