X
تبلیغات
رایتل

گشت و گذار

بنگلور

بنگلور:

امروز ساعت 8 صبح، صبحانه خوردم و با عزمی جزم، عازم بنگلور گردی شدم. یک نقشه، یک جفت کفش خوب، یک شیشه آب و یک کیف تمام وسایل همراهم بود.

یک ساعت اول را بی هدف که نه، اما از مسیر غیر معمول شروع به حرکت کردم. بعد از نیم ساعت به سلامتی گم شدم. اما به روی مبارک نیاوردم و با عکس گرفتن از جاهای دیدنی و خیابانهای تقریبا خلوت، به خودم دلداری دادم.

یک ربع طول کشید تا از روی نقشه توانستم محل خودم را پیدا کنم و بعد از آن با اعتماد به نفس زیاد!! به سوی کوبون پارک حرکت کردم.

بنگلور یک باغ شهر است. همان طرحی که رییس محترم میخواست در ایران اجراکند. ولی نشد!! خیابانهای مرکز شهر دارای ساختمانهایی با مساحت زیاد است که بعضی به صورت مال (فروشگاه بزرگ چند طبقه) تعدادی هم مجتمع مسکونی و شماری هم به عنوان مجتمع تجاری و اداری مورد استفاده قرار گرفته است. در قسمت مرکزی شهر اثر خانه های حلبی و کپر خبری نیست.

یک خیابان باصفا را انتخاب کردم و به سوی پارک راه افتادم. آخر خیابان کنسولگری انگلستان بود!! بعدش هم میدان سرکار خانم ملکه ویکتوریا با یک مجسمه از او.

داخل پارک شدم، جایی بسیار زیبا با درختانی متنوع و مخصوصا نی هایی به ارتفاع شاید 30 متر که به صورت دسته کنار هم روییده بودند و رشد کرده، این پارک شبه یک متوازی الضلاع است. خیابان جنوبی آن "کاستوربا روود"  اطراف پارک مدارس مختلفی است، پسرانه و دخترانه، مختلط، رشته های هنرهای دستی، شیمی، هنرستان و یک کالچ دولتی دیده میشود.

داخل پارک کلوپ تنیس، یک کلوپ دیگر که نفهمیدم چیست!، کتابخانه مرکزی شهر، مدیریت جوانان ، ایستگاه پلیس قرار دارد. همچنین 7 خیابان به صورت یکطرف با تابلوهای هشدار دهنده سرعت کم، سبقت ممنوع و... برای کم کردن ترافیک اطراف پارک فعال است.

این پارک حدود 300 هکتار و در قلب شهر قرار گرفته در سال 1864 ایجاد شده است، داخل آن محوطه های بازی مخصوص کودکان که بزرگترها فقط همراه کودکان اجازه ورود دارند، یک محل مخصوص نمایش فیلم برای کودکان، فضایی برای برگزاری شب شعر، نمایشگاههای هنری قرار دارد. معماری داخلی پارک مشابه سبک گوتیک است.

یک موزه دولتی که شامل موزه صنایع دستی و فناوریهای جدید است داخل این پارک قرار گرفته است. البته من نتوانستم داخل آن را ببینم، اما از بیرون و دور ساختمان آن نگاهی به داخل انداختم و گذشتم.

ضلع شمالی پارک خیابان دکتر آمبدکار ویدی قرار دارد و در سمت شمال این خیابان هم کاخ ویدان سودان قرار دارد. این کاخ در سال 1956 از سنگ گرانیت ساخته شده و در ابتدا محل وزارت کشاورزی ایالت کارناتاکا بوده است و اکنون مرکز حکومت ایالتی کارناتاکا است. با پررویی مسوول روابط عمومی را گیر آوردم. و هرچند اجازه عکسبرداری از داخل محوطه  و ساختمان را نداد ولی اطلاعات خوبی داد که به شرح زیر مینویسم:

این ساختمان در زمینی به مساحت 500 هزار فوت مربع به صورت چهار گوش بسته و هر ضلع شامل یک ساختمان مستقل ساخته شده است. جنس چوب درها از چوب صندل است. در هر سمت ساختمان 120 اتاق و تالار در سه طبقه ساخته شده است و در سبک نئو دراویدین طراحی شده است.

مرکز مخابرات ایالت هم حدود 1000 متر سمت غرب این ساختمان است. خیابان نروپاتونگا در غرب پارک به سمت چنوب امتداد دارد.

راست دماغم را گرفتم و رفتم، البته در راه یک لیوان آب نیشکر مشتی به قیمت 8 روپی خوردم و ادامه دادم. هنوز 1000 متر نرفته بودم، آب نارگیل چشمک میزد! یک نارگیل گرفتم و هم آب و هم گوشتش را خوردم. نامرد 15 روپی حساب کرد!!

این مسیر در دو طرف خیابان فقط فروشگاههای لوازم اتومبیل و موتور، تعویض روغنی، تعمیرگاه، لوازم دکوری خودرو به چشم میخورد.  ساختمانهای درحال ساخت که کارگران زن و مرد در آن مشغول کارند.

راه را ادامه دادم تا به لال باغ رسیدم. ورودی 10 روپی ، ولی چه باغی، باغ  عشاق جوان و پیران جوان شده !!

درختان غول پیکر که انسان را یاد دایناسورها می اندازد. هرکی را میبینی دست یکی را گرفته و آمده باغ! بعضی هاشون خیلی خجالتی هستند و در گوش هم صحبت میکنند! یکی، دوتا رو هم دیدم، مثل اینکه دندون یکشون درد میکرد و اون یکی هم داشت مسکن براش تجویز میکرد.

این باغ اینقدر قشنگه که پیران هم جوان شده اند. مقابل جایی که نشسته بودم یک عجوزه داشت بستنی میخورد و تازه سر بسر شوهرش هم میگذاشت!! خلاصه جای عجیبیه، استغفرلله ....!!!!

لال باغ از باقیمانده های حکومت های اسلامی قبل از پایان جنگ دوم جهانی است. بسیار زیبا طراحی شده است. درختانی از سایر نقاط جهان به این محل آورده و کشت شده که همه دارای شناسنامه هستند، باغچه های گل زر، نیلوفر، گلهای استوایی و... وجود دارد. خیابان کشی داخل پارک با نرده های سنگی به ارتفاع حدود 90 سانت و خاک کف هم به رنگ قرمز انجام گرفته است. یک خیابان مستقیم در این پارک طراحی شده که ابتدای آن یک آبنمایی با قطر حدود 3 متر است که فواره های جانبی آب را به سمت مرکز دایره میریزند و یک فواره مرکز هم آب را به بالا میفرستد. در ادامه خیابان یک آلاچیق چوبی است قرار دارد و پشت آن یک ساختمان شیشه ای بزرگ طراحی شده است.

از از جلوی آب نما در این راستا عکسی بگیریم، تمام این سه نقطه روی هم قرار گرفته و شکل زیبایی را میسازد و انسان تصور میکند تمام اینها داخل یک ساختمان طراحی شده اند. البته اگر از آن طرف عکس بگیریم دقیقا همینطور میشود چون ترتیب و اندازهها داخل هم تنظیم شده است.

لال باغ داری یک کوه سنگی از جنس گرانیت است و بالای آن یک منبع آب از همان زمان ساخته شده که هنوز مورد استفاده قرار میگیرد. البته مثل خیلی از اماکن دیگر بالای همین کوه یک بتخانه درست شده که هویت اسلامی باغ را دزیده و اگر اطلاعی از تاریخ و زمان ساخت باغ نداشته باشید، فکر میکنید همین ادمهای هندو این کار را کرده اند. نخیر قربان، این آدما این اثر را مثل خیلی از آثار دیگر دوره حکومت اسلامی قطب شاهیان مصادره کرده اند.

اینجا یک نوع خط و زبان مشابه خط و زبان تلگویی رواج دارد، تمام در دیوار و تابلوهای شخصی و اداری با همین خط و انگلیسی نوشته شده است. از زبان سانسکریت اثری نیست.

یعنی حکومت اینجا زیر بلیط حکومت مرکزی هست ولی مردم حاضر به قبول خط و زبان هندی نیستند.

از لال باغ خارج شدم و مسیر بازگشت را تنظیم کردم. شکم گرسته شده بود، صدای اذان شنیدم، از گرسنگی یادم رفت، با خود گفتم تا دیر نشده اول این مسجد را پیدا کنم و نگاهی به داخلش بیاندازم. خلاصه بعد از 15 دقیقه رفتن و پرسیدن، مسجد را پیدا کردم. داخل شدم دیدم جایی تمیز و مرتبی دارد.

فکر کردم حالا که اینجا هستم، نمازم را هم بخوانم و بعد برگردم. نماز خواندم، دیدم هوا کمی گرمتر شده ، روی کف شبستان دراز کشیدم و دیگر نفهمیدم، خوابم برد چه خواب باحالی! حدود یک ساعت خوابیده بودم. بیدار شدم دیدم دور برم چند نفر نشسته اند و دارند قرآن میخوانند. بلند شدم و آبی به صورت زدم و از مسجد خارج شدم، حسابی سرحال شده بودم و میتوانستم چند کیلومتر دیگر پیاده روی کنم.

در مسیر یک رستوران سرپایی تمیز گیرم آمد و نهار را خوردم، اسمش یادم رفته ولی با یک چای هندی مبلغ 28 روپی شد.

آنقدر به در و دیوار و زمین! نگاه کردم، در و دیوار برای دیدن ساختمانها و مراکز خرید، زمین هم برای دقت در حرکت که پایم روی اشغال و مدفوع حیوان وانسان نرود.!! بوهای مطبوع و نامطبوع، ایجاد هرکس فشار بهش بیاد، کنار دیوار خودشو خالی میکنه، مناظر بدیع و دیدنی!!

خلاصه از محل اسکان حدود 5 کیلومتر اضافه تر پیاده روی کردم، ناگهان به خودم آمدم دیدم اینجا بیغوله است، و حالت حاشیه شهر را دارد پیدا میکند، آدمها خفن، با قیافه های جهنمی، و در دو طرف هم بتخانه های عجیب و غریب.

از یک پلیس نشانی اولسور روود را پرسیدم و گفت: خیلی دور شده ای از این مسیر برو تا بررسی.

در مسیر جناب پلیس حرکت کردم و به دریاچه اولسور رسیدم. دیدم عجب جای قشنگی چند تا عکس گرفتم که دیدم دژبانهای منطقه به سمت بنده در حرکت اند و آمدند و رسیدند و پرسیدند: چه میکنی؟ گفتم استراحت! گفتند: مرد حسابی اینجا منطقه نظامیه! گفتم اگر نظامیه چرا درش بازه و هیچ سربازی هم نیست؟ گفتند: همه میدانند! گفتم: بنده توریست هستم و نمیدانم!

گفتند: کجا میخواهی بروی؟ گفتم: خیابان اولسور. گفتند: خیلی خوب از اون طرف برو! بنده هم رفتم!! اینکه دعوا نداره!

بعد از حدود 10 دقیقه پیاده روی به خیابان اولسور رسیدم و نفسی از روی راحتی کشیدم! دیگر خیالم راحت شده بود، چون هم خسته شده بودم و هم پاهایم داخل کفش پخته بود.!! ساعت 6 به محل اسکان داخل شدم و روی مبل ولو!

اما نکات جالب و دیدنی:

بعد از 15 روز هند گردی امروز بالاخره دو تا خانم هندی خوشگل دیدم. اینجا همه چیز چپه است!  اگر میخواهید ازدواج کنید بیایید از زنهای هندوی اینجا بگیرید. چون اینها باید به خواستگاری مردها بروند! تازه باید کلی طلا، حرکات موزون و زیبایی های خودشون را نشان اقا داماد بدهند تا مورد قبول واقع شوند.

اگر بعد از ازدواج هم آقا داماد بفهمند که عروس رقص و خواندن بلد نیست، یا یک جایش کج است، اگر نکشدش ، یک لگد به ماتحت شریف میزند و از خانه بیرونش میکند.

حالا کی میخواهد داماد شود؟

آدم باید یک زن از اینجا بگیرد تا تلافی، تو سری خوردن های ایران را بدر کند!!

حالا وضع را درک کنید که ما باید عشوه بیاییم. خلاصه از میان این دخترهای سیاه و بد قیافه، دو تا خوشگل دیدیم.

این فیلم های هندی را بریزید دور، اینها همش جلوه های تصویریه، در واقعیت آنقدر خوشگل نیستند. فکر کنم خیلی از این هنرپیشه ها ایرانی یا ایرانی الاصل هستند.

مرکز ثقل بدن هندی های جنوبی تقریبا 10 سانت بالاتر از مرکز ثقل شمالی هاست. یعنی پاهای اینها کشیده تر است و قدشان بلندتر، به درد دومیدانی میخورند!

خوب بیشتر از این تعریف نمیکنم، چون تا همیجاش هم قبرم کنده شده و باید به فکر برگشتن هم باشم.

من که آدم سربه زیرم، همینطور زیرزیرکی نگاه کردم. البته گاهی اوقات هم سر به هوا میشم! اما هرچی باشه مثل  زنها و دخترای ایرانی هیچ کجا پیدا نمیشه!!

این شعر را روی در یکی از کاخ های قدیمی دیدم و نوشتم:

/ بود آیا که در میکده ها بگشایند / گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند /

/ در میخانه ببستند، خدایا مپسند / که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند /

نظرات (1)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
متن خیلی جالبی بود.
وچه عالیتر که جنبه طنز داشت و آدم لذت می برد
ممنون از اطلاعات مفیدت.( دمت گرم)
سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 01:53 ب.ظ
امتیاز: 1 0