X
تبلیغات
رایتل

گشت و گذار

روز سوم و خروج از بمبئی

روز سوم بمبئی:

امروز بعد از نماز صبح دیگر نخوابیدم و به جمع آوری وسایل و بستن چمدان پرداختم چون ساعت 4:30 بعدازظهر باید با قطار به دهلی برویم.

ساعت 6 به همراه آقای رحیمی به پیاده روی صبحگاهی رفتیم، حدود ساعت 8 هم برگشتیم. در بین راه یکی از هندیهای پیرو بت شیوا به دنبال ما راه افتاد و با صدای ضغیف مواد مخدر تعارف میکرد! من هم به آقای رحیمی گفتم تاکنون در سفرهایم با این مسئله برخورد نکرده ام، فکر میکنم قیافه شما غلط انداز است!!

بدون خوردن صبحانه! متاسفانه، و اصرار دوستان در حرکت سریع برای دیدن جاهای باقیمانده، عازم بارگاه حاج علی بخارایی شدیم.

حاج علی بخارایی

از افراد مسلمان و شیعه ایرانی است که حدود 400 سال قبل برای تجارت و تبلیغ دین به این کشور میآید. در یکی از سفرهایش داخل کشتی فوت میکند و وصیت داشته است که هرجا که مُردم همانجا دفن کنید و اگر در دریا بود، جسدم را به دریا بسپارید.

دوستانش هم همین کار را میکنند، پس از مدتی جسد حاج علی سالم و تمیز به ساحل بمبئی میرسد و مردم برای احترام او در همانجایی که یافت شده است برایش مقبره ای میسازند، حدود صد متر داخل دریاست، فکر میکنم یک جزیره کوچک بوده و با اتصال آن توسط یک راه باریک حدود 3متر عرض به ساحل بمبئی وصل شده است.

همجور مردم با دینهای مختلف به زیارت او میآیند و طلب حاجت میکنند، بنابه قول یکی از هندوهای زائر، از او کرامت هم دیده شده است.

قبلا مسجد بوده ولی در حال حاضر بیشتر از مسلمانان، هندوها برای زیارت او میآیند!!

این راه باریک در دو طرفش دکه های فروش لوازم تزئینی و در وسط آن هم گداهای زیادی نشته اند.

در بازگشت چند سی دی صوت و تصویری از ترانه های اسلامی هندی خریدم.

در کنار خیابان هم یک آب میوه ی مشتی که اسمش را فراموش کردم ولی از خانواده پرتقال بود را با ولع خوردیم. سپس پیاده به سوی ساختمان دادگاه عالی بمبئی حرکت کردیم و از زیباییهای مسیر لذت بردیم. البته علی آقا میخواهد سه مدل عکس از فقیر، پولدار و متوسط هند تصویر تهیه کند ولی پول هم خرج نمیکند!

ما تصویری از گرانترین خانه جهان که قیمت آن یک ملیارد ثبت شده دیدن کردیم، البته از بیرون، نه داخل!!

گداهم که تا دلت بخواهی هست، اصلا بعضی از اینها در خیابان متولد، بزرگ میشوند و ازدواج میکنند و بچه دار هم میشوند!! و بعدش هم میمیرند.

کارگرهای هندی هم مثل گاو کار میکنند و شکایتی هم ندارند!!

وقتی افراد گوش به حرف لیدر گروه نمیدهند، همین هم میشود! صبح به همه گفتم: آقایان هنوز که وقت داریم اسباب ها را جمع کنیم. اما کو گوش شنوا؟

حالا موقع رفتن باید هول هولکی اسبابها را روی هم بچپانیم. منهم لج کردم و با اینکه اسبابهایم آماده بود. اول یک حمام باحال و بعدش هم سر و صورت را صفا دادم. خدا را چه دیده ای شاید یک خانم خوشگل و پولدار در قسمت کلاس A قطار پیدا شد و از ما خوشش آمد!

آخ، یادم رفته بود که ممکن از همسرهم این بلاگ را بخواند! و با خودم هم قرار گذاشته ام که دیگر به عقب بر نگردم و مطالب را ویرایش نکنم.

بهرحال هرچه بادا باد، منکه میدانم همسرم فهمیده تر از اینهاست که جلو کمک به یک خانم متشخص را بگیرد!

در هند رسم است که خانمها به خواستگاری مردها میروند و با ارائه هنرهای خود مانند: آشپزی، خیاطی، رقص و آواز خوانی به علاوه جهاز و مهریه، دل مردها را بدست میآورند! نمیدانم این سنت خوب چرا در ایران اجرا نمیشود.

بهرحال با یک تاکسی به ایستگاه قطار رسیدیم و به دلیل اینکه 4 ساعت وقت داشتیم به قسمت استراحتگاه مسافران درجه یک رفتیم. یک اتاق بزرگ با کولر گازی، تلویزیون، مبلهای بزرگ برای چرت زدن، توالت و دستشویی بود، رفتیم.

البته در اتاق کناری تخت خواب و امکانات رفاهی هم وجود داشت، اما ما چون واب و امکانات رفاهی هم وجود داشت، اما ما چون 4 نفر آقای با شخصیت بودیم در همان اتاق لابی ماندیم.

اتاق های دیگر هم مال کسانی که با خود ساندویچ داشتند!!

 

ایستگاه خیلی شلوغ و پر رفت و آمد است، 13 خط دوبل دارد که هر یک ربع ساعت، یک قطار حرکت میکند.

ساعت چهار به برای سوار شدن به  خط یک که مربوط به ما بود رفتیم. قطارهای هند کمی پهن تر از قطار های ماست. قطارهای هند کمی پهن تر از قطار های ماست. یعنی علاوه بر کوپه 4 نفره در طرف دیگر راهرو هم 2 نفر می نشینند و هنگام خواب هم دو صندلی به هم می رسد و پشتی هم تخت بالایی را درست میکند.

کوپه در ندارد و با پرده از سالن جدا می شود. یاد فیلمهای لورل و هاردی افتادم. قطار راس ساعت حرکت کرد. بعد از 5 دقیقه یک سینی حاوی آب میوه، کیک کوچک، یک نوع شیرینی پنحابی، یک لیوان و شکر و شیرخشک برایمان آوردند. از آنجایی که بعضیها خیلی حسابگرند! وقتی پرسید چای یا قهوه، به خیال اینکه باید پول بدهند. گفتند هیچکدام!! بدبخت هم با تعجب رفت، منهم به دنبالش رفتم و گفتم 2 لیوان قهوه و 2تا هم چایی بیار.

برگشتم به کوپه، دوستان گفتند چی شد؟ کجا رفتی؟ گفتم: رفتم سفارش چای و قهوه دادم! گفتند عجب آدمی هستی! ما نمیخواهیم! گفتم: اشکال ندارد، پولش با من، میخواهم ببینم چه جوری پذیرایی میکنند. نا سلامتی قطار درجه یک است! حتما خدمات دارد.

یک ربع بعد آمد و گفت شام چی میخورید؟ گفتند نمیخواهیم! گفتم 4 پرس غذا!! یارو چشمهاش گرد شد، گفت مطمئن هستی؟ گفتم آره!

باز بقیه شروع به غرغر کردند، بنده خدا آقا حیدررضا مانده بود که من چه کار میکنم! گفت آقای داود!! خیلی زیاد است و پر از فلفل! گفتم: ولی مجانی است!!

تا گفتم مجانی همه به دست و پا افتادند و گفتند پس برای ماهم بیاورید!

منهم شروع به مردم آزاری کردم. آخرش گفتم شماها چرا دقت نمیکنید! مگر کاغذ روی سینی و زیر مواد غذایی را ندیدیدکه منوی غذاها برای پذیرایی شما در آن نوشته است؟

حالا همه به دست و پا افتادند و از نایلون آشغالها بالاخره یک کاغذ تمیز و سالم را گیر آوردند و شروع بخواندن کردند.

بعد از آن دیگر هر نیم ساعت یکبار برایمان غذا میآورد. این کار تا ساعت 10 شب ادمه داشت.

بعد هم زمان خواب رسید. پتویی از پشم شتر، دو ملافه، یک دستمال پنبه ای و یک متکا با روکش آماده داخل یک پاکت کاغذی.

لوازم را پهن کردیم و آماده خواب شدیم. در طول مسیر فقط چهار توقف داشت، اولی 3 دقیقه در ساعت 21، دومی و سومی: 10 دقیقه  در ساعت 22:30 و 30 بامداد و چهارمی هم 15 دقیقه در ساعت 3:30 صبح.

گفتم برویم وضو بگیریم تا در توقف اول و دوم نمازها را بخوانیم، آنهم داخل همان فضای محدود کوپه، چون خارج از قطار نمیشد و اگر حرکت کرده بود دیگر رفته بود! با قطب نما جهت قبله را مشخص کردم و تقریبا مثل راهروی داخل کوپه بود.

امیر آقا که وضو داشت در اولین توقف سریع نمازش را خواند، علی آقا هم همینطور! اصلا مسابقه بود!

در توقف بعدی هم قبله یابی شد و اول آقا حیدررضا و بعدش هم بنده نماز را خواندیم و آماده خواب شدیم.

جای شما خالی!! از ساعت 23 سمفونی صوتی بالا و پایین شروع شد. کوپه که در نداشت، صدا و بو در همه سو میآمد. غذاهای پرفلفل و حبوبات، بوهای متنوع همراه با الکل، آنقدر ما را گیج کرد که نفهمیدیم چه جوری خوابیدیم.

اسامی ایستگاهها را هم نوشته ام ولی الان دم دستم نیست، شاید در متن بعدی به ترتیب همه را بنویسم.

اما طبیعت؛ چقدر زیبا، تمام مسیر دارای جنگل و مراتع به همراه زمینهای کشاورزی، رودخانه ای پهن و بزرگ که در تمام مسیر یا سمت چپ بود یا راست!

دیگه خسته شدم، فردا باید یک تور سه روزه را برای سه شهر جیپور، آگرا و دهلی طراحی کنم. در قطار مطالب را آماده میکنم و بعد میفرستم برای وبلاگم.

تا دیداری دیگر خدا نگهدار.

گزارشگر شبکه خصوصی، و اسکای

داودپولو

نظرات (1)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
خدا قوت، بابت جزئی نگاری با چاشنی مذاح، دستتان درد نکند. راستی مواظب باشید و هر خوراکی را نخورید زیرا...
سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:24 ب.ظ
امتیاز: 0 0